

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۵۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۳
بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش
نفس اگر سر بکشد گوش کشان میکشدش
جان دل اصل دل و اصل دلت فصل دلست
وگرش او ندهد جان ز کی باشد مددش
دل ز دردش چه خوشیها و طربها دارد
تو مگیر آن کرم وان دهش بیعددش
ملک الموت برید از دلم آن روز طمع
که مشرف شدم از طوق حیات ابدش
برد سود دو جهان و آنچ نیاید به زبان
کاروانی که غم عشق خدا راه زدش
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این غزل به بررسی حال دل و ارتباط آن با حقیقت و عشق الهی میپردازد. مولانا بیان میکند که حالات دل انسان، چه خوب و چه بد، برای ملک (خدا) پنهان نیست و نفس اگر به تعمق نپردازد، او را به درون نگرشهای شوم میکشاند. در ادامه، به درد و شادیهای دل اشاره شده و اینکه نعمتهای الهی بیحد و شمار هستند. شاعر از عشق خدا و آزادیهایی که این عشق به همراه دارد سخن میگوید و به تأثیر سجده و عبادت در زندگی اشاره میکند. در نهایت، او به خطرات گمراهی اشاره میکند و لزوم تلاش برای هدایت و پرهیز از شهوت و وسوسههای دنیوی را تذکر میدهد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
