

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۷۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۲
باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش
بازگشادیم خوش بال و پر جان خویش
باز سعادت رسید دامن ما را کشید
بر سر گردون زدیم خیمه و ایوان خویش
دیده دیو و پری دید ز ما سروری
هدهد جان بازگشت سوی سلیمان خویش
ساقی مستان ما شد شکرستان ما
یوسف جان برگشاد جعد پریشان خویش
دوش مرا گفت یار چونی از این روزگار
چون بود آن کس که دید دولت خندان خویش
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از ارتباط روحانی و خوشبختی که با نزدیک شدن به خدا و معشوق حقیقی خود تجربه میکند، سخن میگوید. او احساس میکند که به سرزمین شادی و خشنودی خود بازگشته و با جامعهای از مستان و دوستان صفا کرده است. سخنان یار او را به تفکر درباره خوشبختی و شکری که در زندگی به دست آورده و نیرو و قدرتی که از آن میگیرد، واداشته است. در نهایت، دل شاعر به یاد شمس دین تبریزی تپش میزند و او به جستجوی گنج واقعی در وجود خود ترغیب میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
