

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۷۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۳
ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش
حسن تو از حد گذشت شیوه گری گو مباش
هست درست دلم مهر تو ای حاصلم
جان زرینم بس است مهر زری گو مباش
عشق کدام آتش است کو همه را دلکش است
چاکری او خوش است ملک و سری گو مباش
برکن از کار تو دست به یک بار تو
خشک لبم دار تو هیچ تری گو مباش
جان من از جان عشق شد همگی کان عشق
همره مردان عشق ماده نری گو مباش
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر از عشق الهی و زیبایی آن سخن میگوید و استغنای خود را از امور دنیوی ابراز میکند. او تأکید دارد که جمال محبوبش فراتر از هر چیز است و نمیخواهد به چیزهای غیر از آن توجه کند. شاعر در مورد آتش عشق صحبت میکند و آن را دلکش و خوشایند توصیف میکند، و همچنین از وابستگی عمیق خود به این عشق میگوید. در نهایت، وجود شمس تبریزی بهعنوان نماد عشق و نورانیت در زندگیاش مطرح میشود و از هر حجاب و فاصلهای که او را از آن جدا کند، دوری میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
