

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۸۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۹
دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش
چو تشنه تو باشد که باشد سقایش
چو بیمار گردد به بازار گردد
دکان تو جوید لب قندخایش
توی باغ و گلشن توی روز روشن
مکن دل چو آهن مران از لقایش
به درد و به زاری به اندوه و خواری
عجب چند داری برون سرایش
مها از سر او چو تو سایه بردی
چه سود و چه راحت ز سایه همایش
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به شوق و اشتیاق دل نسبت به معشوق میپردازد و نشان میدهد که دلی که از عشق سوزان میشود، به چه چیزی نیاز دارد. او به تصویر میکشد که وقتی دل تشنهٔ معشوق باشد، هر گونه تسکینی را جستجو میکند و بیمار به بازار عشق میرود. همچنین بیان میکند که زیبایی و جلال معشوق برای او چنان حضوری لازم است که فقدان آن به او احساس ملال میدهد. در انتها، شاعر با نوعی انکسار از معشوق میخواهد تا او را از این غربت و احساس دوری نجات دهد و پیامی از راز عشق را در دل خود نهفته دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
