

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۹۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۰
مست گشتم ز ذوق دشنامش
یا رب آن می به است یا جامش
طرب افزاترست از باده
آن سقطهای تلخ آشامش
بهر دانه نمیروم سوی دام
بلک از عشق محنت دامش
آن مهی که نه شرقی و غربیست
نور بخشد شبش چو ایامش
خاک آدم پر از عقیق چراست؟
تا به معدن کشد به ناکامش
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تأثیر عشق بر روح و جان انسان میپردازد. عشق را به عنوان یک خماری عمیق توصیف میکند که شیرینی و تلخی را به همراه دارد. او میگوید که عشق واقعی انسان را به سمت حقیقت و نور میکشاند، و میتواند از درد و محنت رهایی بخشد. در ادامه، به تضادهای موجود در زندگی و ناپایداری نعمتها اشاره میکند و بر اهمیت تسلیم در برابر محبتی که فراتر از حدود مادی است تأکید دارد. شاعر نگاهی عمیق به درون خود دارد و متوجه میشود که جنگ و آرامش به خود او بستگی دارد، نه به شرایط خارجی.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
