

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹
مشکن دل مرد مشتری را
بگذار ره ستمگری را
رحم آر مها که در شریعت
قربان نکنند لاغری را
مخمور توام به دست من ده
آن جام شراب گوهری را
پندی بده و به صلح آور
آن چشم خمار عبهری را
فرمای به هندوانِ جادو
کز حد نبرند ساحری را
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و دلدادگی سخن میگوید و به حال و هوای پرشور عاشقان اشاره میکند. او از دلنگرانیها و رنجهای عاشقانی میگوید که در زندان ستمگری گرفتار شدهاند و از عشق به عنوان نجاتدهنده یاد میکند. با دعوت به صلح و آرامش، شاعر به معشوقش ارادت میورزد و در عین حال، خواستار دفع موانع و خوشیهای روحانی در زندگی است. در پایان، او عشق را همچون دریافتی از خداوند میخواند که تمام موانع را کنار میزند و به جان انسان شور و نشاط میبخشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
