

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۹۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۷
مدارم یک زمان از کار فارغ
که گردد آدمی غمخوار فارغ
چو فارغ شد غم او را سخره گیرد
مبادا هیچ کس ای یار فارغ
قلندر گرچه فارغ مینماید
ولیکن نیست در اسرار فارغ
ز اول میکشد او خار بسیار
همه گل گشت و گشت از خار فارغ
چو موری دانهها انبار میکرد
سلیمان شد شد از انبار فارغ
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به حال و هوای آدمی میپردازد که در پی رهایی از کار و غمهاست. او میگوید که وقتی کسی از غمها آزاد میشود، ممکن است دچار خودبزرگبینی شود و فراموش کند که این آزادی واقعی نیست. شاعر با تمثیلهایی چون قلندر و موری که دانهها را جمع میکند، نشان میدهد که در پس ظاهر بیخیالی و فارغالبالی، تلاش و کارکردن وجود دارد. در نهایت، شاعر به فردی که در کشتی زندگی نشسته و از دریا بیخبر است اشاره دارد، تا نشان دهد که چقدر میتوانند مردم در این دنیای پر از وهم و اشتباه زندگی کنند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
