

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۹۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۷
مدارم یک زمان از کار فارغ
که گردد آدمی غمخوار فارغ
چو فارغ شد غم او را سخره گیرد
مبادا هیچ کس ای یار فارغ
قلندر گرچه فارغ مینماید
ولیکن نیست در اسرار فارغ
ز اول میکشد او خار بسیار
همه گل گشت و گشت از خار فارغ
چو موری دانهها انبار میکرد
سلیمان شد شد از انبار فارغ
چو دریاییست او پرکار و بیکار
از او گیرند و او ز ایثار فارغ
