

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۰۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۶
بیا بیا که توی شیر شیر شیر مصاف
ز مرغزار برون آ و صفها بشکاف
به مدحت آنچ بگویند نیست هیچ دروغ
ز هر چه از تو بلافند صادقست نه لاف
عجب که کرت دیگر ببیند این چشمم
به سلطنت تو نشسته ملوک بر اطراف
تو بر مقامه خویشی وز آنچ گفتم بیش
ولیک دیده ز هجرت نه روشنست نه صاف
شعاع چهره او خود نهان نمیگردد
برو تو غیرت بافنده پردهها میباف
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق عمیق و خاص خود به معشوق میپردازد و او را به شیر و سلطنت توصیف میکند. او از این که جز عشق معشوق در دلش جایی ندارد سخن میگوید و میگوید که حتی گنجایش و نیازهای او نیز تنها با عشق به معشوق پر میشود. در ادامه، شاعر به چالشهای عشق و شگفتیهای آن اشاره میکند و میافزاید که با وجود محدودیتها، او خود را در آتش محبت میسوزاند. در نهایت، او خود را کمانچهای میداند که در دکان شمس تبریزی به آواز در آمده و بیان میکند که تمامی حسرتها و غمهایش در عشق به معشوق جاری است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
