

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۱۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۸
هر اول روز ای جان صد بار سلام علیک
در گفتن و خاموشی ای یار سلام علیک
از جان همه قدوسی وز تن همه سالوسی
وز گل همه جباری وز خار سلام علیک
من ترکم و سرمستم ترکانه قلج بستم
در ده شدم و گفتم سالار سلام علیک
بنهاد یکی صهبا بر کف من و گفتا
این شهره امانت را هشدار سلام علیک
گفتم من دیوانه پیوسته خلیلانه
بر مالک خود گویم در نار سلام علیک
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل، با عطر وجود محبوبش، هر روز را به سلامی سرشار از عشق و شور آغاز میکند. او در بین تمام موجودات، از قدسی و دنوی، و از خوشی و غم خود برای محبوبش پیغامی میآورد. شاعر خود را دیوانهای معرفی میکند که در حالتی سرمستی و عشق، پیوسته به محبوبش سلام میکند. لحظات حضور و غیابش پر است از سلامهای عاشقانه، و او از دیدن زیباییهای وجود محبوب لذت میبرد. این غزل بیانگر عشق عمیق و ارتباط نزدیک شاعر با محبوبش است، جایی که سلام به نوعی ابراز احساسات و اشتیاق است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
