

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۲۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۹
چو زد فراق تو بر سر مرا به نیرو سنگ
رسید بر سر من بعد از آن ز هر سو سنگ
هزار سنگ ز آفاق بر سرم آید
چنان نباشد کز دست یار خوش خو سنگ
مرا ز مطبخ عشق خوش تو بویی بود
فراق میزند از بخت من بر آن بو سنگ
ز دست تو شود آن سنگ لعل میدانم
به امتحان به کف آور به دست خود تو سنگ
اگر فتد نظر لطف تو به کوه و به سنگ
شود همه زر و گویند در جهان کو سنگ
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد فراق معشوق صحبت میکند و توصیف میکند که چگونه این فراق چقدر بر او سنگین است. او میگوید که سنگینی این جدایی به قدری شدید است که حتی سنگهایی که از آفاق بر او میبارند به اندازه ناپسند بودن جدایی از یار نیستند. عشق و زیبایی معشوق در ذهن او آنچنان جایگاهی دارد که همه چیز از آن تأثیر میپذیرد و حتی سختیها و مشکلات زندگی را به طرز عجیبی درمیآورد. در نهایت، شاعر از دیگران میخواهد که برای او سنگی از معشوق به ارمغان بیاورند و ابراز میکند که امیدش تنها به وصال اوست و جان خود را فدای او میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
