

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۳۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۰
بگردان شراب ای صنم بیدرنگ
که بزمست و چنگ و ترنگاترنگ
ولی بزم روحست و ساقی غیب
ببویید بوی و نبینید رنگ
تو صحرای دل بین در آن قطره خون
زهی دشت بیحد در آن کنج تنگ
در آن بزم قدسند ابدال مست
نه قدسی که افتد به دست فرنگ
چه افرنگ عقلی که بود اصل دین
چو حلقهست بر در در آن کوی و دنگ
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف بزم و شوری میپردازد که فراتر از ظواهر دنیوی است. او از شراب معرفت و حالتی روحانی سخن میگوید که در آن مستان حقیقی حضور دارند و از عقل خشک و محدودیتهای دنیوی رها شدهاند. در بزم قدسی، انسانها از قید و بند دنیایی فراتر میروند و حالتی مستیوار به دست میآورند. شاعر به جستجوی سیرت شمس تبریز اشاره میکند و بر اهمیت شجاعت و جهاد در این راه تأکید میورزد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
