

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳
غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را
کاو به یک جو برنسنجد هیچ صاحب تاج را
اطلس و دیباج بافد عاشق از خون جگر
تا کشد در پای معشوق اطلس و دیباج را
در دل عاشق کجا یابی غم هر دو جهان؟
پیش مکی قدر کی باشد امیر حاج را؟
عشق معراجیست سوی بام سلطان جمال
از رخ عاشق فروخوان قصه معراج را
زندگی ز آویختن دارد چو میوه از درخت
زان همیبینی در آویزان دو صد حلاج را
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان اوج عشق و تاثیرات آن بر زندگی انسانها میپردازد. او عشق را معراجی میداند که عاشق را به سوی زیبایی و کمال رهنمون میسازد و در این مسیر، حاضر است هر چیزی را فدای معشوق کند. در دنیای عشق، درد و غم شکوه و زیبایی را به جان میخرد و هیچگاه از آن خالی نیست. شاعر همچنین بر این باور است که عشق میتواند زندگی را به معنای واقعیاش تبدیل کند و در نهایت، عاشق را به غارت دلهای دیگران وا میدارد. او در این بیان، عشق را با صدای پرندگان و آوای بلبلها در ارتباط میسازد و جایی برای تردید باقی نمیگذارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
