

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۳۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۷
الا ای رو ترش کرده که تا نبود مرا مدخل
نبشته گرد روی خود صلا نعم الادام الخل
دو سه گام ار ز حرص و کین به حلم آیی عسل جوشی
که عالمها کنی شیرین نمیآیی زهی کاهل
غلط دیدم غلط گفتم همیشه با غلط جفتم
که گر من دیدمی رویت نماندی چشم من احول
دلا خود را در آیینه چو کژ بینی هرآیینه
تو کژ باشی نه آیینه تو خود را راست کن اول
یکی میرفت در چاهی چو در چه دید او ماهی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به نقد پنهانی و بیچهرهگی کسانی میپردازد که به دنیا و ظواهر آن چسبیدهاند. او بر این عقیده است که برای دستیابی به حقیقت و خوشی واقعی، باید از زرق و برق زندگی دنیا و وابستگی به این عالم فانی فاصله گرفت. مولانا از کسی که رو ترش کرده، میخواهد که با نگاهی عمیقتر به خویشتن، خود را در آینه ببینند و نواقص خود را اصلاح کنند. همچنین، او به جستجوی معانی عمیقتر و یافتن خوشی در نفی آنچه که از نظرها پنهان است، دعوت میکند. در نهایت، شاعر مستی و عشق به شمس را ستایش میکند و به جستجوی حقیقتی فراتر از عالم مادی و زنده بودن در دل معشوق اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
