

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۵۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۵
دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال
برآ به چرخ حقایق دگر مگو ز خیال
ستارهها بنگر از ورای ظلمت و نور
چو ذره رقص کنان در شعاع نور جلال
اگر چه ذره در آن آفتاب درنرسد
ولی ز تاب شعاعش شوند نور خصال
هر آن دلی که به خدمت خمید چون ابرو
گشاد از نظرش صد هزار چشم کمال
دهان ببند ز حال دلم که با لب دوست
خدای داند کو را چه واقعهست و چه حال
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان تجربیات عرفانی و حال و هوای عشق میپردازد. او از چشم بگشایی به آفتاب وصال صحبت میکند و به روشنی و حقیقتهایی فراتر از تصورات معمول اشاره دارد. در این مسیر، از زیبایی و کمال ناب عشق یاد میکند و به ارتباط عمیق دل با معشوق اشاره میزند. شاعر همچنین از درد فراق و ناشناختگی آن مینالد و به جایگاه uniquely ویژه شمس تبریزی در این سفر روحانی اشاره میکند که به نوعی، وضعیت عادی را دگرگون کرده است. در نهایت، از بیتوجهی به ظاهر و گفتار در مقابل تجربیات درونی و عمیق سخن میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
