

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۵۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۴
تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال
هزار عاشق اگر مرد خون مات حلال
به یک دمم بفروزی به یک دمم بکشی
چو آتشیم به پیش تو ای لطیف خصال
دل آب و قالب کوزهست و خوف بر کوزه
چو آب رفت به اصلش شکسته گیر سفال
تو را چگونه فریبم چه در جوال کنم
که اصل مکر توی و چراغ هر محتال
تو در جوال نگنجی و دام را بدری
که دیده است که شیری رود درون جوال
نه گربهای که روی در جوال و بسته شوی
که شیر پیش تو بر ریگ میزند دنبال
