

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۵۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۴
تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال
هزار عاشق اگر مرد خون مات حلال
به یک دمم بفروزی به یک دمم بکشی
چو آتشیم به پیش تو ای لطیف خصال
دل آب و قالب کوزهست و خوف بر کوزه
چو آب رفت به اصلش شکسته گیر سفال
تو را چگونه فریبم چه در جوال کنم
که اصل مکر توی و چراغ هر محتال
تو در جوال نگنجی و دام را بدری
که دیده است که شیری رود درون جوال
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این غزل با مدح و ستایش از معشوق آغاز میشود و به توصیف زیبایی و جلال او میپردازد. شاعر به احساساتی چون عشق و فراق اشاره میکند و بیان میکند که در برابر زیبایی معشوق هزاران عاشق حاضرجوابی برای فدای خود دارند. عشق به معشوق مانند باران رحمت است که تمامی دلها را سیراب میکند و باعث رشد زیباییها میشود. شاعر در ادامه به تمثیلهای طبیعی میپردازد و به عشق بهعنوان حلقهای از ارتباطات معنوی اشاره دارد. در پایان، شاعر به موقعیت خاص معشوق به نام شمس تبریزی اشاره میکند که همواره در اوج است و زوالناپذیر به نظر میرسد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
