

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۵۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۷
پیام کرد مرا بامداد بحر عسل
که موج موج عسل بین به چشم خلق غزل
به روزه دار نیاید ز آب جز بانگی
ولیک عاقبت آن بانگ هم رسد به عمل
سماع شرفه آبست و تشنگان در رقص
حیات یابی از این بانگ آب اقل اقل
بگوید آب ز من رستهای به من آیی
به آخر آن جا آیی که بودهای اول
به جان و سر که از این آب بر سر ار ریزد
هزار طره بروید ز مشک بر سر کل
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، مولانا به بیان شوق و عطش روحی میپردازد و تاکید میکند که آبی که از آن صحبت میشود، نماد معرفت و حقیقت است. او به تصویر موجهای عسل و تلاطم دریا اشاره میکند که نشاندهنده زیبایی و شیرینی روحانی است. همچنین، با الهام از تشنگی و انتظار، بیان میکند که انسان باید به دنبال رسیدن به حقیقت و چشیدن این آب حیات باشد. در نهایت، او از درک عمیق تر و پیوستگی با منبع اصلی وجود سخن میگوید، که باید در کمال آرامش و صبر به آن دست یافت.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
