

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۵۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۸
به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کل
که هر چه خواهی میکن ولی ز ما مسکل
تو آن ما و من آن تو همچو دیده و روز
چرا روی ز بر من به هر غلیظ و عتل
بگفت دل که سکستن ز تو چگونه بود
چگونه بی ز دهلزن کند غریو دهل
همه جهان دهلند و توی دهلزن و بس
کجا روند ز تو چونک بسته است سبل
جواب داد که خود را دهل شناس و مباش
گهی دهلزن و گاهی دهل که آرد ذل
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: مولانا در این غزل، به گفتگو بین دل و رحمت الهی میپردازد و به انسان گوشزد میکند که باید با عشق و معرفت به حقیقت وجود خود پی ببرد. او به این نکته اشاره میکند که دل و جان بشر همچون یک ساز، در هماهنگی با یکدیگر عمل میکنند و دراینمیان، عقل و عشق باید در توازن باشند. در ادامه، شاعر به خواننده امید میبخشد که با شوق و اشتیاق به سوی حقیقت برود و از سختیها و غمها غافل نشود، زیرا حقیقت در پس پردهها و در لحظههای ناامیدی میدرخشد. نهایتاً، مولانا به طور ضمنی یادآور میشود که باید از ظواهر و کلام سطحی فراتر رفت و به عمق عشق و معنویت نگریست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
