

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۷۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۳
هان ای طبیب عاشقان دستی فروکش بر برم
تا بخت و رخت و تخت خود بر عرش و کرسی بر برم
بر گردن و بر دست من بربند آن زنجیر را
افسون مخوان ز افسون تو هر روز دیوانه ترم
خواهم که بدهم گنج زر تا آن گواه دل بود
گرچه گواهی میدهد رخسارهٔ همچون زرم
ور تو گواهان مرا رد می کنی ای پرجفا
ای قاضی شیرین قضا باری فروخوان محضرم
بیلطف و دلداری تو یا رب چه می لرزد دلم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و تمایلات خود اشاره میکند و از طبیبی میخواهد که کمک کند تا به مرتبهای بالا دست یابد. او خود را در حال غرق در عاشقی میبیند و خواستههایی از جمله زنجیری برای بستن احساسات و از طرفی گواهی برای عشقش طلب میکند. در این حال، دلش بیقرار است و در شوق معشوق میلرزد. شاعر همچنین علاقه دارد تا با عشق، زندگیاش را متحول کند و آن را توصیف کند، ولی نمیتواند به درستی از ویژگیهای عشق سخن بگوید زیرا احساساتش بسیار پیچیده و عمیق است. عشق برای او منبع آرامش و تغییر و تحولی اساسی است که بر زندگیاش تأثیر میگذارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
