

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۷۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۹
آمد خیال خوش که من از گلشن یار آمدم
در چشم مست من نگر کز کوی خمار آمدم
سرمایه مستی منم هم دایه هستی منم
بالا منم پستی منم چون چرخ دوار آمدم
آنم کز آغاز آمدم با روح دمساز آمدم
برگشتم و بازآمدم بر نقطه پرگار آمدم
گفتم بیا شاد آمدی دادم بده داد آمدی
گفتا بدید و داد من کز بهر این کار آمدم
هم من مه و مهتاب تو هم گلشن و هم آب تو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر با خیال خوش و شاداب به سراغ یار میآید و از دنیای خمار یاد میکند. او خود را منبع مستی و وجود میداند و به دوری و نزدیکی اشاره میکند. شاعر تأکید دارد که از آغاز وجود و با روحی همزبان به این جهان آمده است. او به ارزانی شادی و لطف میپردازد و به دوستش میگوید که هرچند نخستین بار با تلخیها مواجه شده، اما باید با آنها مدارا کند و طعم شیرینی را بچشد. در نهایت، او صبر را کلید گشایش مشکلات و تلخیهای زندگی میداند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
