

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۸۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۰
دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
چندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم
شاه کله دوز ابد بر فرق من از فرق خود
شب پوش عشق خود نهد پاینده باشد لاجرم
ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مه
زیرا که بیحقه و صدف رخشانتر آید گوهرم
اینک سر و گرز گران می زن برای امتحان
ور بشکند این استخوان از عقل و جان مغزینترم
آن جوز بیمغزی بود کو پوست بگزیده بود
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر از عشق و محبت سخن میگوید و احساسات عمیق خود را نسبت به معشوقش بیان میکند. او از تاجی که معشوق بر سر او گذاشته صحبت میکند و چگونگی تحمل دردها و زحمات عاشقانه را توصیف میکند. اشعار او نشاندهندهٔ تمایز میان ظواهر و باطن است، بهویژه در مورد عشق و درک عمیق آن. شاعر به مخاطب یادآوری میکند که درک واقعی عشق نیاز به کاوش در عمق وجود دارد و از پوست و ظاهر باید فراتر رفت. در نهایت، او با اشاره به مشکلات و دردهای عاشقانه از کبر و بلندپروازی نسبت به عشق الهی سخن میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
