

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸
سکه رخسار ما جز زر مبادا بیشما
در تک دریای دل گوهر مبادا بیشما
شاخههای باغ شادی کان قوی تازهست و تر
خشک بادا بیشما و تر مبادا بیشما
این همای دل که خو کردست در سایه شما
جز میان شعله آذر مبادا بیشما
دیدمش بیمار جان را گفتمش چونی خوشی
هین بگو چون نیست میوه برمبادا بیشما
روز من تابید جان و در خیالش بنگرید
گفت رنج صعب من خوشتر مبادا بیشما
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به محبت و عشق عمیق خود نسبت به معشوق اشاره میکند و تأکید میکند که وجود او برای زندگی و شادی ضروری است. هر کجا که معشوق نباشد، زیباییها و شادیها بیمعنا و خشک میشوند. او از حال و روز خود در غیاب معشوق میگوید و با استفاده از تصاویری همچون بیماری جان و روشنایی زندگی، ضرورت وجود معشوق را به تصویر میکشد. همچنین، شاعر به تأثیر عمیق و همیشگی معشوق بر زندگی انسانها اشاره میکند و میگوید که حتی بزرگترین ثروتها و مقامها نیز در غیاب او بیمعنا هستند. در نهایت، او به شدت فراق شمس تبریزی را احساس میکند و این جدایی را مانند خنجری در دل خود میبیند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
