

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷
با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی!؟ چرا ؟
گوهری باشی و از سنگی فرومانی!؟ چرا ؟
میکشد هر کرکسی اجزات را هر جانبی
چون نه مرداری تو بلک بازِ جانانی، چرا ؟
دیدهات را چون نظر از دیدهی باقی رسید
دیدهات شرمین شود از دیدهی فانی!؟ چرا ؟
آن که او را کس به نسیه و نقد نستانَد به خاک
این چنین بیشی کند بر نَقْدهی کانی!؟ چرا ؟
آن سیهجانی که کفر از جانِ تلخش ننگ داشت
زهر ریزد بر تو و تو شهد ایمانی، چرا ؟
تو چنین لرزان او باشی و او سایه توست
آخر او نقشیست جسمانی و تو جانی، چرا ؟
