

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۸۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۱
هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم
در خانه گر می باشدم پیشش نهم با وی خورم
مستی که شد مهمان من جان منست و آن من
تاج من و سلطان من تا برنشیند بر سرم
ای یار من وی خویش من مستی بیاور پیش من
روزی که مستی کم کنم از عمر خویشش نشمرم
چون وقف کردستم پدر بر بادههای همچو زر
در غیر ساقی ننگرم وز امر ساقی نگذرم
چند آزمایم خویش را وین جان عقل اندیش را
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل دربارهٔ حالتی از مستی و عشق صحبت میکند که آن را به عنوان مهمانی در خانهٔ خود احساس میکند. او به مستی که جان و تاج اوست اهمیت میدهد و میخواهد همیشه در کنار آن بماند. شاعر اعتراف میکند که هرگاه عقل به او بازگردد، احساس میکند که از زندگی واقعیاش دور شده است. او از خمر و مستی به عنوان تجربیات روحانی یاد میکند و از ساربان میخواهد که در این لحظات بیخیالی خاموشی را خاطر نشان کند. در نهایت، او به دنبال غوطهوری در این حالت مستی و معنویت است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
