

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۸۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۳
تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم
هر جا نشینم خرمم هر جا روم در گلشنم
هر جا خیال شه بود باغ و تماشاگه بود
در هر مقامی که روم بر عشرتی بر می تنم
درها اگر بسته شود زین خانقاه شش دری
آن ماه رو از لامکان سر درکند در روزنم
گوید سلام علیک هی آوردمت صد نقل و می
من شاهم و شاهنشهم پرده سپاهان می زنم
من آفتاب انورم خوش پردهها را بردرم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل بیان میکند که با دیدن معشوق، زندگیاش به گلستانی مبدل میشود و در هر مکان، شادی و خوشی را تجربه میکند. او به تاثیر شگرف معشوق بر زندگیاش اشاره میکند و میگوید که حتی در صورت بسته شدن درها، نور معشوق به او میرسد. شاعر خود را به عنوان یک شاه و آفتاب معرفی میکند و وسعت وجود معشوق را در همهجا توصیف مینماید. او همچنین به لذتهای دنیا اشاره میکند و از خوشیهایی که با معشوق به دست میآورد، میگوید و در نهایت بر اهمیت معشوق به عنوان نهایت آرزوها و شادیها تاکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
