

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۸۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۴
عشقا، تو را قاضی برم کاشکستیم همچون صنم
از من نخواهد کس گوا که شاهدم، نی ضامنم
مقضی توی، قاضی توی، مستقبل و ماضی توی
خشمین توی، راضی توی، تا چون نمایی دم به دم
ای عشق زیبای منی، هم من توام هم تو منی
هم سیلی و هم خرمنی، هم شادیی هم درد و غم
آنها توی، وینها توی، وز این و آن تنها توی
وآن دشت با پهنا توی، وآن کوه و صحرای کرم
شیرینی خویشان توی، سرمستی ایشان توی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق میگوید که همه چیز را در خود جمع کرده و پر از تناقضهاست. عشق، قاضی و حاکم بر همه حالتهای انسانی است و به لحاظ ویژگیها و احساسات، هم رنج و هم شادی را در بر میگیرد. او بر اهمیت عشق به عنوان منبع همه زیباییها و زشتیها تأکید میکند و بیان میکند که هر چیزی تحت تأثیر عشق شکل میگیرد. شاعر همچنین به قدرت و زیبایی عشق اشاره میکند و اظهار میدارد که عشق میتواند زندگی را به طور کامل تغییر دهد و هر ذهن ناآگاهی را به دنیای جدیدی رهنمون کند. در نهایت، او بیان میکند که عشق اصلاً قابل وصف نیست و هر چه در این باره گفته شود، ناقص خواهد بود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
