

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۸۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۶
آمد بهار ای دوستان، منزل به سروستان کنیم
تا بختِ در رو خفته را، چون بخت سروْ اِستان کنیم
همچون غریبان چمن بیپا روان گشته به فن
هم بسته پا هم گام زن عزم غریبستان کنیم
جانی که رست از خاکدان نامش روان آمد روان
ما جان زانوبسته را هم منزل ایشان کنیم
ای برگ، قوّت یافتی تا شاخ را بشکافتی
چون رستی از زندان؟ بگو تا ما در این حبس آن کنیم
ای سرو، بر سرور زدی تا از زمین سر ورزدی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل، به استقبال بهار و زیباییهای طبیعت میرود و دعوت به گردهمایی دوستان در محیطی پر از سرسبزی و زندگی میکند. او با استفاده از تصاویر زیبا، از حال و هوای شاداب چمن و گلها میگوید و به این نکته اشاره دارد که موجودات طبیعی مانند بلبل و غنچه در این زمان شادابتر و سرزندهتر هستند. شاعر از دوستداران میخواهد تا از زندان جسم برخیزند و به شادی و سرور بپردازند، همچنین بر اهمیت درک رازهای طبیعت و ارتباط با زیباییهای آن تأکید میکند. این غزل در نهایت به عواطف مشترک و زیباییهای زندگی اشاره دارد، با دعوت به شادی و پذیرش نعمتهای جاری در طبیعت.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
