

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۸۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۷
هین، خیره خیره مینگر اندر رخ صفراییم
هر کس که او مکی بود داند که من بطحاییم
زان لاله روی دلستان روید ز رویم زعفران
هر لحظه زان شادی فزا بیش است کارافزاییم
مانند برف آمد دلم، هر لحظه میکاهد دلم
آن جا همیخواهد دلم زیرا که من آن جاییم
هر جا حیاتی بیشتر مردم در او بیخویشتر
خواهی بیا در من نگر کز شید جان شیداییم
آن برف گوید دم به دم: «بگدازم و سیلی شوم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف حال و هوای دل و عشق میپردازد. او از زیبایی و شوقی که در دل خود احساس میکند سخن میگوید و خود را مانند برف میبیند که به تدریج آب میشود و در پی پیوند با معشوق است. شاعر از انزوای خود و غم و اندوه ناشی از دوری یاد میکند و در عین حال بر شور و شیدایی خود تأکید میکند. او به تلاطم درونی خود اشاره دارد و میخواهد که عشقش، همچون نغمهای، آرامش و صفا را به دلی که در جستجوی گرمی و شیرینی است، بر بازگرداند. در نهایت، او خود را طوطی عشق معرفی میکند که از شیرینی محبت میگوید و بر این باور است که عشقش همیشه در حال شوریدن و زندهبودن است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
