

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۹۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۲
یار شدم، یار شدم، با غم تو یار شدم
تا که رسیدم بَرِ تو، از همه بیزار شدم
گفت مرا چرخ فلک: «عاجزم از گردش تو»
گفتم: «این نقطه مرا کرد که پرگار شدم»
غلغلهٔ می شنوم روز و شب از قبهٔ دل
از روش قبهٔ دل گنبد دوّار شدم
تا که فتادم چو صدا ناگه در چنگ غمت
از هوس زخمهٔ تو کم ز یکی تار شدم
دزدد غم گردن خود از حذر سیلی من
زانک من از بیشهٔ جان حیدر کرّار شدم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از حالتی عاشقانه و دردمندانه صحبت میکند که در پی عشق و غم یار به دنیای جدیدی وارد شده است. او از دردی که عشق برایش به ارمغان آورده، میگوید و به وضعیت خود در قبال غم یار اشاره میکند. این تجربه به او هویتی جدید میدهد و او به حسهای گوناگون میرسد که گاه شاعر و مداح میشود و گاه در پی زیباییهای طبیعی به سر میبرد. در نهایت، شاعر درمییابد که در آغوش عشق به نوعی دگرگون شده و مانند یک هنرمند در پی ایجاد اثر است. این تغییرات او را از یک فرد عادی به شخصیتی متنوع و چندبعدی بدل میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
