

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۳۹۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۱
تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم؟!
وقتست جان پاک را تا میر میدانی کنم
بیرون شدم ز آلودگی با قوت پالودگی
اوراد خود را بعد از این مقرون سبحانی کنم
نیزه به دستم داد شه تا نیزهبازیها کنم
تا کی به دست هر خسی من رسم چوگانی کنم؟!
آن پادشاه لم یزل دادهست ملک بیخلل
باشد بتر از کافری گر یاد دربانی کنم
چون این بنا برکنده شد آن گریههامان خنده شد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به موضوع رهایی از قید و بندهای دنیوی و جستجوی معنای عمیق زندگی میپردازد. او از حبس جهان مادی میگوید و دوران پاکی و ستایش الهی را میطلبد. با اشاره به پادشاهی یکتا و بینظیر، بر لزوم یادآوری و تقدس الهی تأکید میکند. شاعر تلاش میکند تا با عقل و دانایی، از میان دشواریها و موانع عبور کند و به آرامش و شادی دست یابد. در نهایت بر اهمیت خلوص نیت و یاد خدا در زندگی اشاره میکند و از افکار پریشان فاصله میگیرد تا به حضور ویژهای در نعمت خالق نائل شود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
