

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰
درد ما را در جهان درمان مبادا بیشما
مرگ بادا بیشما و جان مبادا بیشما
سینههای عاشقان جز از شما روشن مباد
گلبن جانهای ما خندان مبادا بیشما
بشنو از ایمان که میگوید به آواز بلند
با دو زلف کافرت کایمان مبادا بیشما
عقل سلطان نهان و آسمان چون چتر او
تاج و تخت و چتر این سلطان مبادا بیشما
عشق را دیدم میان عاشقان ساقی شده
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وابستگی عمیق خود به معشوق اشاره میکند و میگوید که درد و مشکلات زندگی بدون او برایش غیرقابل تحمل است. او تاکید میکند که عشق و روشنایی در دل عاشقان تنها با حضور آن معشوق ممکن است و در غیاب او، زندگی بیمعناست. همچنین، شاعر به قدرت و اهمیت معشوق در دنیای عشق و ایمان اشاره میکند و او را منبع حیات و تجلیهای الهی میداند. در نهایت، او محبت خود به شمس تبریزی را ابراز میکند و بر این باور است که زیبایی و معنا در زندگیاش تنها با وجود او حفظ میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
