

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱
جمله یارانِ تو سنگند و توی مرجان چرا ؟
آسمان با جملگان جسمست و با تو جان چرا ؟
چون تو آیی جزو جزوم جمله دستک میزنند
چون تو رفتی جمله افتادند در افغان چرا ؟
با خیالت جزو جزوم میشود خندان لبی
میشود با دشمن تو مو به مو دندان چرا ؟
بی خط و بیخالِ تو این عقل امی میبَود
چون ببیند آن خطت را میشود خطخوان چرا ؟
تن همیگوید به جان پرهیز کن از عشق او
جانْش میگوید حذر از چشمه حیوان چرا ؟
روی تو پیغامبر خوبی و حسن ایزدست
جان به تو ایمان نیارد با چنین بُرهان چرا ؟
