

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱
جمله یارانِ تو سنگند و توی مرجان چرا ؟
آسمان با جملگان جسمست و با تو جان چرا ؟
چون تو آیی جزو جزوم جمله دستک میزنند
چون تو رفتی جمله افتادند در افغان چرا ؟
با خیالت جزو جزوم میشود خندان لبی
میشود با دشمن تو مو به مو دندان چرا ؟
بی خط و بیخالِ تو این عقل امی میبَود
چون ببیند آن خطت را میشود خطخوان چرا ؟
تن همیگوید به جان پرهیز کن از عشق او
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر با تأکید بر تضاد میان یاران سنگدل و محبوب مرجان، در تلاش است تا نشان دهد که وجود محبوب، علت زندگی و شادی است. با رفتن او، همه چیز دچار رکود و سکوت میشود. عقل انگار که تنها بر اساس ظاهر قضاوت میکند و نمیتواند عمق عشق واقعی را درک کند. شاعر به دنبال نشانهای محکم برای اثبات حقیقت عشق است و میگوید که هرجا ویرانی وجود دارد، امید به گنج و حقیقت نیز هست. همچنین تصریح میکند که در زندگی، هر تجربهای سرآغازی دارد و با وجود تمام مشکلات، ترانه زندگی هرگز به انتها نمیرسد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
