

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۱۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۲
بیا هر کس که می خواهد که تا با وی گرو بندم
که سنگ خاره جان گیرد بپیوند خداوندم
همیگفتم به گل روزی زهی خندان قلاوزی
مرا گل گفت می دانی تو باری کز چه می خندم
خیال شاه خوش خویم تبسم کرد در رویم
چنین شد نسل بر نسلم چنین فرزند فرزندم
شه من گفت هر مسکین که عمرش نیست من عمرم
بدین وعده من مسکین امید از عمر برکندم
دل من بانگ بر من زد چه باشد قدر عمری خود
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از جاذبه و پیوند عاطفی خود با خداوند و عشق سخن میگوید. او دعوت میکند که هرکس تمایل دارد به او ملحق شود و از زندگی سخت و سنگین رهایی یابد. در مکالمهای با گل، شاعر به این نکته میرسد که زندگی باید شایستهٔ شادکامی و خرسندی باشد و در پیوند با عشق، زبان بر خویش میگشاید. او میفهمد که هر مسکینی که در زندگی خویش امیدی نداشته باشد، از شهادت و زندگی واقعی دور است. در انتها، شاعر از می و آرامش میخواهد و اشاره میکند که خویش را از دنیا و مشکلات آن نگیرد، زیرا در عشق حقیقی، سرانجامی شاداب و غنیمتی ارزشمند در انتظار اوست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
