

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۱۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۴
درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم
مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم
دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلوی
چهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم
مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایبها
که چندین سال من کشتی در این خشکی همیرانم
بیا ای جان توی موسی و این قالب عصای تو
چو برگیری عصا گردم چو افکندیم ثعبانم
تو عیسی و من مرغت تو مرغی ساختی از گل
چنانک دردمی در من چنان در اوج پرانم
منم استون آن مسجد که مسند ساخت پیغامبر
چو او مسند دگر سازد ز درد هجر نالانم
