

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۱۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۵
ز فرزین بند آن رخ من چه شهماتم چه شهماتم
مکن ای شه مکافاتم مکن ای شه مکافاتم
دلم پر گشت از مهری که بر چشمت از او مهری
اگر در پیش محرابم وگر کنج خراباتم
به بخت این دل پاره مگر رحمت شد آواره
مرا فریاد رس آخر که در دریای آفاتم
چو شاه خوش خرام آمد جز او بر من حرام آمد
چه بیبرگم ز هجرانش اگر در باغ و جناتم
مرا رخسار او باید چه سود از ماه و پروینم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به شدت به عشق و محبت میپردازد و از زیبایی و جذبه معشوق سخن میگوید. او ابراز میکند که دلش از محبت معشوق پر شده و هر مکافاتی که به او برسد، نمیتواند از عشق او کم کند. شاعر همچنین بیان میکند که در میان دیگر زیباییها، تنها حضور معشوق برایش مهم است و به همین دلیل، هجران و دوری از او برایش بسیار سخت و دردناک است. او در انتها، عشق به شمس تبریزی را بزرگترین سعادت خود میداند و این عشق را عاملی میبیند که او را به عرش و مقامهای بلند میرساند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
