

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۱۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۶
تُرُش رویی و خشمینی چنین شیرین ندیدهستم
ز افسونهاش مجنونم ز افسانهاش سرمستم
بتان بس دیدهام جانا ولیکن نی چنین زیبا
توی پیوندم و خویشم کنون در خویش درجستم
همه شب از پریشانی چنان بودم که می دانی
ولیک این دم ز حیرانی کریما از دگر دستم
از این حالت که دل دارد بگیر و برجهان او را
که من خاکی ز سعی تو ز روی خاک برجستم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و دلدادگی خود به معشوق سخن میگوید و در عین حال به حالات درونیاش اشاره میکند. او مجذوب زیبایی معشوق است و در مواجهه با خشم و ترشروئی او، به شکلی غیرمنتظره دچار شگفتی و سرمستی شده است. شاعر از پریشانی شبانهاش میگوید و میخواهد از این حالت نگرانی و حیرت رهایی یابد. بهطور کلی، در این شعر عشق و درگیریهای ناشی از آن به تصویر کشیده شده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
