

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۱۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۸
دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم
کنون عزم لقا دارم من اینک رخت بربستم
توی قبله همه عالم ز قبله رو نگردانم
بدین قبله نماز آرم به هر وادی که من هستم
مرا جانی در این قالب وانگه جز توم مذهب
که من از نیستی جانا به عشق تو برون جستم
اگر جز تو سری دارم سزاوار سر دارم
وگر جز دامنت گیرم بریده باد این دستم
به هر جا که روم بی تو یکی حرفیم بیمعنی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از شدت اشتیاق و عشق خود به معشوق میگوید و عزم دیدار او را دارد. او به یگانگی معشوق اشاره میکند و بر این باور است که بدون او زندگیاش بیمعناست. شاعر به رهایی از خودخواهی و وسوسههای دنیوی میپردازد و عشق را راهی برای رسیدن به صفا و حقیقت میداند. در نهایت، او از درک عمیق عشق و قدرت آن سخن میگوید و به تحولی درونی در خود اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
