

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۱۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۹
بگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستم
برآمد موج آب چشم و خون دل نتانستم
شکسته بسته میگفتم پریر از شرح دل چیزی
تنک شد جام فکر و من چو شیشه خرد بشکستم
چو تخته تخته بشکستند کشتیها در این طوفان
چه باشد زورق من خود که من بیپا و بیدستم
شکست از موج این کشتی نه خوبی ماند و نه زشتی
شدم بیخویش و خود را من سبک بر تختهای بستم
نه بالایم نه پست اما ولیک این حرف پست آمد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از حال و هوای درونی خود سخن میگوید و به عذابهای روحی و روانی اشاره میکند. او از شکسته شدن و پریشانی خود در طوفان زندگی میگوید و احساس فقدان هویت و وجود را تجربه میکند. در این مسیر، اندیشههایش به او آرامش نمیدهند و او را در دامهای گوناگون گرفتار میکنند. در انتها، با درک گذر عمر، پیامدهای سختی را که از جغرافیای روح خود متحمل شده بیان میکند و به ضرورت رهایی از این وضعیت میانجامد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
