

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۳۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۸
ندارد پای عشق او دل بیدست و بیپایم
که روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم
میان خونم و ترسم که گر آید خیال او
به خون دل خیالش را ز بیخویشی بیالایم
خیالات همه عالم اگر چه آشنا داند
به خون غرقه شود والله اگر این راه بگشایم
منم افتاده در سیلی اگر مجنون آن لیلی
ز من گر یک نشان خواهد نشانیهاش بنمایم
همه گردد دل پاره همه شب همچو استاره
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق عمیق و ناتوانی خود در برابر آن میگوید. او خود را به مجنونی تشبیه میکند که در زنجیر عشق است و هر لحظه در ترس از یاد معشوق به سر میبرد. او به شدت دلبسته است و در میانه خون و ترس از حضور خیال او، با ناامیدی به حال و روز خود مینگرد. شاعر از فراق و آوارگی خود میگوید و آرزو دارد که مانند خورشیدی در آتش عشق بتابد و جهانی را زینت بخشد. او میخواهد که از این عشق سوزان، تأثیرات عمیق و ماندگاری بر جای بگذارد، حتی اگر این دلبستگی او را بسوزاند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
