

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۳۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۷
چو رعد و برق می خندد ثنا و حمد می خوانم
چو چرخ صاف پرنورم به گرد ماه گردانم
زبانم عقدهای دارد چو موسی من ز فرعونان
ز رشک آنک فرعونی خبر یابد ز برهانم
فروبندید دستم را چو دریابید هستم را
به لشکرگاه فرعونی که من جاسوس سلطانم
نه جاسوسم نه ناموسم من از اسرار قدوسم
رها کن چونک سرمستم که تا لافی بپرانم
ز باده باد می خیزد که باده باد انگیزد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به شادی و شوقی عمیق اشاره دارد که مانند رعد و برق میخندد و او در این حالت، ثنا و حمد خدا را میخواند. او خود را در حالتی مانند موسی میبیند که در برابر فرعون، با رازهای الهی درگیر است و در عین حال، از اسرار قدسی خود تا حدی سرمست و شگفتزده است. شاعر از بادهای میگوید که باعث پریشانی او میشود و به تأثیر عمیق آن بر زهاد و عابدان اشاره دارد. در نهایت، او به تکاپوی درونی خود میپردازد و در تردید نسبت به هویت خود و ارتباطش با مستان، حیران و متفکر است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
