

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۴۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۰
بنه ای سبز خنگ من فراز آسمانها سم
که بنشست آن مه زیبا چو صد تنگ شکر پیشم
روان شد سوی ما کوثر پر از شیر و پر از شکر
بدران مشک سقا را بزن سنگی و بشکن خم
یکی آهوی جان پرور برآمد از بیابانی
که شیر نر ز بیم او زند بر ریگ سوزان دم
همه مستیم ای خواجه به روز عید می ماند
دهل مست و دهلزن مست و بیخود می زند لم لم
درآمد عقل در میدان سر انگشت در دندان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به وصف حال و هوای عید و شادی میپردازد، جایی که شاعر از لذت نوشیدن شراب در این روز خوش یادی میکند. او به زیباییهای طبیعت و حضور معشوقی زیبا اشاره دارد و از حالت مستی و خوشی جمعی سخن میگوید. شاعر به تضاد میان دنیای عقل و مستی اشاره میکند و بیان میکند که در این شور و حال، عقل گم میشود. همچنین، او بر این نکته تأکید دارد که شراب واقعی که در این حال باید نوشیده شود، چیزی فراتر از مادیات است و باید در احوال معنوی جستجو کرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
