

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۴۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۱
بنه ای سبز خنگ من فراز آسمانها سم
که بنوشت آن مه بیکیف دعوت نامهای پیشم
روان شد سوی ما کوثر که گنجا نیست ظرف اندر
بدران مشک سقا را بزن سنگی و بشکن خم
یکی آهوی چون جانی برآمد از بیابانی
که شیر نر ز بیم او زند بر ریگ سوزان دم
همه مستیم ای خواجه به روز عید می ماند
دهل مست و دهلزن مست و بیخود می زند لم لم
درآمد عقل در میدان سر انگشت در دندان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر دربارهٔ حالاتی است که در آن عشق و مستی معنوی به تصویر کشیده شده است. شاعر به توصیف تجربهی روحانی و شور و شوقی میپردازد که در عید ایام خاص و به واسطهٔ بادهٔ عشق به وجود میآید. فضای شعر به نوعی جشنوارهای از عشق و سرمستی اشاره دارد که در آن عقل و منطق کنار رفته و مستی عمیق جان و دل را فرامیگیرد. در این میان، مفهوم بادهٔ واقعی به وضوح از بادههای جسمانی متمایز شده و عشق حقیقی به عنوان سرچشمهٔ خوشی و شادابی زندگی معرفی میشود. شاعر همچنین تأکید میکند که این مستی و عشق را باید با شور و شوقی پاک و بیریا تجربه کرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
