

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۴۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۳
بشستم تخته هستی سر عالم نمیدارم
دریدم پرده بیچون سر آن هم نمیدارم
مرا چون دایه قدسی به شیر لطف پروردهست
ملامت کی رسد در من که برگ غم نمیدارم
چنان در نیستی غرقم که معشوقم همیگوید
بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمیدارم
دمی کاندر وجود آورد آدم را به یک لحظه
از آن دم نیز بیزارم سر آن هم نمیدارم
چه گویی بوالفضولی را که یک دم آن خود نبود
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تجربهٔ عمیق عرفانی و حالتی از بیخود بودن اشاره میکند. او تختهٔ هستی را شسته و از دنیای مادی فاصله گرفته است و بهطور عمیقی در نیستی غرق شده است. در این حالت، حتی معشوقش نیز به او میگوید که با او بنشیند، اما او چنین امکانی را ندارد. شاعر از لحظهٔ آفرینش انسان یاد میکند و بر بینیازی خود از وجود و هر آنچه که به دنیای مادی تعلق دارد، تأکید میکند. او به بوالفضولی نیز اشاره میکند و از تجربیاتش میگوید که در حالتی از بینیازی به هر چیزی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
