

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۵۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۱
گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم
تو قصه خود می گو من قصه خود گفتم
بس کردم از دستان زیرا مثل مستان
از خواب به هر سویی می خنبم و می افتم
من تشنه آن یارم گر خفته و بیدارم
با نقش خیال او همراهم و هم جفتم
چون صورت آیینه من تابع آن رویم
زان رو صفت او را بنمودم و بنهفتم
آن دم که بخندید او من نیز بخندیدم
وان دم که برآشفت او من نیز برآشفتم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل دربارهٔ حال و روز خود و عشقش به یار سخن میگوید. او از شدت عشق و حال درونیاش مینویسد که چقدر به یار خود وابسته است و در هر حالتی، چه در خواب و چه بیداری، با یاد او زندگی میکند. شاعر به تشابه خود با یار اشاره میکند و میگوید که رفتار و احساساتش تحت تأثیر یار است، به گونهای که واکنشهای او به حالات یار بستگی دارد. او به دیگران میگوید که ادامهٔ این روایت و عمق معانی آن تنها از زبان یار ممکن است بیان شود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
