

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۵۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۲
ساقی چو شه من بد بیش از دگران خوردم
برگشت سر از مستی تخلیط و خطا کردم
آن ساقی بایستم چون دید که سرمستم
بگرفت سر دستم بوسید رخ زردم
گفتم که تو سلطانی جانی و دو صد جانی
تو خود نمکستانی شوری دگر آوردم
از جام می خالص پرعربده شد مجلس
از عربده کی ترسم من عربده پروردم
بیاو نکنم عشرت گر تشنه و مخمورم
جفت نظرش باشم گر جفتم وگر فردم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به توصیف حال و هوای خود در غم و شادی میپردازد. او از ساقی میخواهد که در مستیاش کمک کرده و او را در حضور خود بپذیرد. شاعر به عشق و وابستگیاش به ساقی اشاره میکند و آن را به نوعی نجاتبخش میداند. او همچنین به تأثیر ساقی بر احساساتش و آمیختگی حالهای مختلف اشاره میکند، همچنین به بیتابی و اضطراب خود در غیاب او. در نهایت، شاعر بهطور ضمنی تأکید میکند که بدون وجود ساقی هیچگونه شادابی و عشرتی برایش ممکن نیست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
