

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۵۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۳
در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرم
آیینه نخواهد دم ای وای ز گفتارم
در آب تو را بینم در آب زنم دستی
هم تیره شود آبم هم تیره شود کارم
ای دوست میان ما ای دوست نمیگنجد
ای یار اگر گویم ای یار نمییارم
زان راه که آه آمد تا باز رود آن ره
من راه دهان بستم من ناله نمیآرم
گر ناله و آه آمد زان پرده ماه آمد
نظاره مه خوشتر ای ماه ده و چارم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و جستجوی معشوق سخن میگوید. او در آینه و آب تصویر معشوق را میبیند و نگران است که هر حرفی از محبت او وضعیتش را بدتر کند. شاعر اعتراف میکند که میان او و دوستش تفاوت زیادی وجود دارد و نمیتواند احساساتش را بهدرستی بیان کند. او به راهی که ناله و آه میآورد اشاره میکند و بیان میکند که دوستش را باید با سکوت و نجوا ستایش کرد، زیرا دیدن روی ماه او، از هر نالهای دلانگیزتر است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
