

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۵۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۵
ای خواجه سلام علیک من عزم سفر دارم
وز بام فلک پنهان من راه گذر دارم
جان عزم سفر دارد تا معدن و اصل خود
زان سو که نظر بخشد آن سوی نظر دارم
نک می کشدم سیلم آن سوی که بد میلم
کز فرقت آن دریا بس گرم جگر دارم
می تازم ترکانه تا حضرت خاقانی
کز وی مثل خرگه صد بند کمر دارم
چون سایه فنا گردم در تابش خورشیدی
کاندر پی او دایم من سیر قمر دارم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر با اشاره به عزم سفر، به دنبال یافتن حقیقت و اصل خود است. او از عشق و فرقت مینالد و با عشق به معشوق، گرمی و تابش زندگیاش را احساس میکند. او ذکر میکند که عشقش همچون جواهرات و درخشش خورشید برایش ارزشمند است و در عین حال به دردی که از هجران معشوق میکشد اشاره دارد. شاعر در نهایت از معشوق میخواهد که او را از هجر دور کند و خود را به حقیقت عشقش نزدیکتر سازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
