

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۵۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۷
من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم
هر چند که بیهوشم در کار تو هشیارم
با شیره فشارانت اندر چرش عشقم
پای از پی آن کوبم کانگور تو افشارم
تو پای همیبینی و انگور نمیبینی
بستان قدحی شیره دریاب که عصارم
اندر چرش جان آ گر پای همیکوبی
تا غوطه خورم یک دم در شیره بسیارم
زین باده نگردد سر زین شیره نشورد دل
هین چاشنیی بستان زین باده که من دارم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از حال و هوای خود نوشته و از خواب و بیداریاش سخن میگوید. او به عشقش اشاره میکند که با وجود خمودگی، در حقیقت از احوال محبوبش آگاه و هشیار است. شاعر میگوید که در این عشق چنان غوطهور است که حتی از دنیای واقعی غافل میشود. او به مصائب و دامی که معشوق برای او فراهم کرده، اشاره میکند و از قدرت خداوند در تبدیل مشکلات به راحتی در زندگیاش میگوید. در نهایت، شمس تبریزی را به عنوان نور و روشنایی روزش معرفی میکند و خود را در مقایسه با او به شب سیار تشبیه میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
