

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۶۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۰
بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
برده ز فلک خرقه آورده که من عورم
وای از دل سنگینش وز عشوه رنگینش
او نیست منم سنگین کاین فتنه همیشورم
من در تک خونستم وز خوردن خون مستم
گویی که نیم در خون در شیره انگورم
ای عشق که از زفتی در چرخ نمیگنجی
چون است که می گنجی اندر دل مستورم
در خانه دل جستی در را ز درون بستی
مشکات و زجاجم من یا نور علی نورم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد و رنج عمیقی که از عشق و جدایی تحمل میکند سخن میگوید. او با احساس سنگینی دل و ناآرامیهای درونیاش، در جستجوی عشق است و به تناقضات احساسی خود اشاره میکند. عشق برای او چنان پیچیده است که در عین حال که در آن غرق است، از احساس نقصان و دوری رنج میبرد. او در تلاش است تا به درک بهتری از خود و عشق دست یابد، و در نهایت این احساسات گوناگون او را به حیرانی و سردرگمی میکشاند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
