

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۶۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۱
پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرم
تو تلخ مشو با من تا تنگ شکر گیرم
بیرنگ فرورفتم در عشق تو ای دلبر
برکش تو از این خنبم تا رنگ دگر گیرم
دلتنگتر از میمم چون در طمع و بیمم
من قرص به دو نیمم چون شکل قمر گیرم
ای از رخ شاه جان صد بیذق را سلطان
بر اسب نشین ای جان تا غاشیه برگیرم
وز باد لجاج خود وز غصه نیک و بد
هر چند بدم در خود والله که بتر گیرم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این غزل از مولانا، بیانگر درد و شوق عمیق عاشق به معشوق است. شاعر از معشوق میخواهد که با او تلخ نکند و او را از وضعیت ناراحتکنندهاش بیرون بیاورد، زیرا در عشق او احساس غم و دلتنگی میکند. او در تلاش است تا رنگ و حال تازهای را تجربه کند و از عشقش به شمس الحق تبریز سخن میگوید. از احساس بیثباتی و ترس خود نیز میگوید و در نهایت، به قدرت عشق و تأثیر آن بر جانش اشاره دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
