

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۴۶۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۳
شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم
تا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم
ای چشمه آگاهی شاگرد نمیخواهی
چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم
باری ز شکاف در برق رخ تو بینم
زان آتش دهلیزی صد شمع برافروزم
یک لحظه بری رختم در راه که عشارم
یک لحظه روی پیشم یعنی که قلاوزم
گه در گنهم رانی گه سوی پشیمانی
کژ کن سر و دنبم را من همزه مهموزم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به نشان دادن حالتی از تعلم و جستجوی معرفت میپردازد. او خود را شاگردی میداند که حتی اگر نادان باشد، میخواهد از لبخند معلمی که نماد آگاهی است، یک درس بیاموزد. شاعر احساس میکند که بهدلیل وجود نورانی معلم، زندگیاش روشنتر و پرشورتر شده است، اما در این سفر معنوی، گاهی دچار تردید و پریشانی میشود. او در نهایت درخواست دارد که معلم او را در راه یادگیری و تغییر، هدایت کند و او را از دوگانگیهایی که دارد، رهایی بخشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
